هاروت و ماروت

با سلام خدمت دوستان دانشمندم اين پست ميخواهم در مورد دو فرشته بنويسم بنام هاي هاروت و ماروت كه در ادبيات فارسي و نيز اموزه هاي ديني از انها نام برده شده است شايد عده اي از دوستان در مورد انها بي اطلاع باشند كه اميد ميرود مورد استفاده واقع شود

دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند

گل ادم    بسرشتند و به پيمانه  زدند

ساكنان حرم ستر و  عفاف  ملكوت

با من  راه نشين  باده   رندانه  زدند

اسمان  بار  امانت  نتوانست  كشيد

قرعه   فال  بنام  من  ديوانه  زدند

هاروت و ماروت

نام دو فرشته است كه به جهت سرزنش ادميان به گناه در بابل مدام عذاب مي كشند بنا بر روايات اسلامي پس از افرينش ادم فرشتگان سبب تقرب و بزهكاري ادمي را از حق تعالي جويا شدند . خطاب رسيد كه سبب بزهكاري ادمي شهوت است و علت عصمت شما عدم شهوت. و به اين جهت ايشان را پاداش بيش دهيم . فرشتگان نيز مدعي منزلت ادمي شدند و از ميان خويش سه تن به نامهاي عزا و عزايا و عزازيل را برگزيدند تا بر صورت ادميان به زمين ايند . خداوند ايشان را از چهار چيز نهي فرمود : شرك - قتل نفس - زنا - باده نوشي . عزازيل پوزش خواست و دو تاي ديگر كه هاروت و ماروت لقب يافتند به وظيفه خويش مشغول شدند و ميان مردم حكم ميكردند تا اينكه زني را با شوهرش اختلاف افتاد  . نام اين زن به عربي زهره به فارسي بيدخت و به عبري اناهيد بود . ان زن حكم به پيش هاروت و ماروت اورد و از ايشان خواست تا در ميان انها داوري كند . هر كدام از انها جدا جدا بر او دل باختند و با وي قرار گذاشتند تا ميان او و شوهرش داوري كنند و هر دو به يك وعده گاه امدند و ........در ان ساعت كه ان دو پيش زن بودند خداوند فرمان داد تا درهاي اسمان گشوده شده و فرشتگان به انها نگريستند و نمايندگان خود را مشغول باده نوشي و زنا ديدند . از ان روز باز فرشتگان شفيع مومنان گشتند . اين زن دعايي بر خواند و به قدرت اسم اعظمي كه از انان اموخته بود بر اسمان شد و خداوند اورا مسخ نموده و او به ستاره زهره يا رب النوع عشق و جمال و عيش و عشرت و شادي و طرب مبدل گشت و هاروت و ماروت پس از ان گناه در بابل ماندند و به مردم سحر و جادو اموختند و راجع به عذاب انها برخي معتقدند كه اين دو را در چاهي واژگون اويخته اند تا روز قيامت زيرا خود انان عذاب دنيا را برگزيدند و از شكنجه اخرت ترسيدند . اصل اين قضيه بابلي است و در متون سومري و اكدي نيز امده است . داستان هاروت و ماروت كه بازتاب ديگري از سرپيچي ابليس از امر خداوند و خرده گيري او بر ادم است و در ادبيات اوستايي به نام هئورتات و امرتات يعني خرداد و مرداد خوانده شده كه نام دو تن از امشاسبندان ائين مزديسنا است و بنابر اين داستان اصل ايراني دارد و نيز رودخانه هاي هرت و مرت  دستياران خداي تاكستانها كه بادها را مجبور ميسازند باران فراهم كرده و بر كوه بلند اغري طاغ يا همان ارارات ببارانند كه در فلكلور ارامنه از اساطير ايراني متاثر شده استو منعكس گشته است اشاره به همان خرداد و مرداد است چرا كه اساطير ارامنه بسيار متاثر از اساطير ايراني است و از طرف ديگر داستان مورد بحث بسيار شبيه ناساتيا هاي هندي است

و اين نيز در ادبيات فارسي مورد توجه و بهره برداري شاعرانه قرار گرفته است.

بقول ناصر خسرو : چو هاروت ار توانستي كه اينجا ايي از گردون //از اينجا هم تواني شد برون چون زهره زهرا........... يا بقول مخزن الاسرار نظامي: صنعت من برده ز جادو شكيب // سحر من افسون ملايك فريب // بابل من گنجه هاروت سوز // زهره من خاطر انجم فروز // زهره اين منطقه ميزاني است // لاجرمش منطق روحاني است // سحر حلالم سحري قوت شد // نسخ كن نسخه هاروت شد..............

اميد دارم كه مقبول افتاده و بر افزوده هاي دوستان بيفزايد

يا حق

اميد

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبزده

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی ...!!!

شبزده

چه دنيای بدی است که هر کس را به اندازه ای که هست احساسش نميکنند بلکه به اندازه ای که احساسش ميکنند هست!

زيبا

سلام ..منتظر آپديت جديدتون هم هستم .. از نظر قشنگتون هم ممنونم . در جواب نظرتون هم بايد بگم اگر کسی باشه

راضیه عدلو (تک ستاره)

سلام دوست عزيز... از اينکه با مطالب جالب شما آشنا شدم خوشحالم... رشته ی من ادبياته و اميدوارم که بتونم از مطالبتون استفاده کنم... به هر حال خوشحال ميشم بهم سر بزنيد... آبی آسمانی باشيد...

سایه

تو کجایی؟ در گستره بی مرز این جهان تو کجایی؟ من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام ...کنار تو تو کجایی؟ در گستره ناپاک این جهان تو کجایی؟ من در پاک ترین مقام جهان ایستا ده ام بر سبز پوش این رود بزرگ که می سرایم برای تو.....

شيدا

سلام.ميلی که برام گذاشته بوديد خوندم.ممنون که جوابم رو داديد.سر بزنی خوشحالم می‌کنی. نبودنم هم به خاطر دلخوری نبود. گرفتار بودم.

سایه

شگفتا که نبودی عشق ما در ما حضورمان داد پیوندی مکنون آشنا چون خنده با لب و اشک با چشم غریویم و غوغا اکنون نه کلامی به مثابه مصداقی که صوتی به نشانه رازی هزار معبد و یکی شهر بشنو : گو یکی باشد معبد ، به همه دهر تا من آنجا برم نماز که تو باشی چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش درخت معجزه نیستم... تنها یکی درختم . نوجی در آبکندی و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم تختت و تابوتت یادگاریم و خاطره اکنون دو پرنده / یادمان پروازی و گلوگاهی خاموش /یادمان آوازی....

نغمه

سلام . نوشته هاتان خوب و خواندنی است .بنويسيد که تنها صداست که می ماند.

بهار

سلام عيد غدير بر شما و همه عاشقان ولايت مبارک . التماس دعا و يا علی