پادشاه فصل ها پاییز

اسمانش را گرفته تنگ در اغوش

ابر با ان پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ورجز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زر تارپودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا

نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد

وربه رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک امیز

در ان

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد

پادشاه فصل ها پاییز

مهدی اخوان ثالث

/ 34 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صوت و صدا

سلام. شعر بسیار زیبایی بود. متشکرم[گل]

فکرهای بکر

چه وبلاگ پر از احساسی[دست]

سپیده

سلام ممنونم که سر زدید. وبلاگ زیبایی دارید.[گل]لینک شدید.

زیبا

سلام خیلی وقت ها شعر بهتر از حرف منظور را می رساند

مهریماه

وواوو! چه پشتوانه ای!!! بیشتر از یه دهه! دروغ چرا حسادت کردم! مستدام و پیروز باشید همیشه!امیدوارم وقت کنم همه نوشته هاتونو بخونم![گل]

رـهـآااآ...!

فرآمـُوش نکن که برگـ ـهای پآییــزی سرشآر از شعـور ِ درختـــند و خاطرآتــ سـه فصــل رآ بر دوش می کشند . . . آرآم قـــدمــ بگذآر بر چهــره ی تکیده ی آنــ ـهآ ؛ این برگــ ـهآ حرمـت دآرند . . . [گل]

پروانه

بسیار زیبا و یادآور دوران مدرسه بود.

سپیده

سلام بیاین سر بزنید.[گل]منتظرتون هستم.

Arezu

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد پادشاه فصل ها پاییز.....! بسیار زیبابود[قلب] [گل]