از حوصله من شب هجران گله دارد

روحم عریان بود

نگاهت

عریان ترم کرد

در زلال چشمانت

تن شستم

و انگاه

با ململ تبسم ات

سر بر سینه ات نهادم

سپیده که سر زد

جوانم دیدی در کنارت

کوس سفر زدند

کفش هایت خبر از راه دانی می داد

و می دانستی کز سنگلاخ راه

حتی

پای خورشید هم ترک ترک می شود

خوشا ستاره ی اقبال تو

که راه می داند .

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام دوست عزیزم واقعا که شعرای خوبیه..........ممنون که بهم سر میزنی.......... ´´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶ ´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶ ´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´´´´¶¶´´´´´´´ ´´´´´´´´¶¶ ´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶ ´´¶¶´´´´´´´´´´ ´´´´´´´´¶¶ ´´&

(من)

دلم یک غریبه می خواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم تا کمی کم شود این همه بار . . . بعد بلند شود و برود نه نصیحتی نه . . . انگار نه انگار . . . !

ذکریا

از صدای گذر آب چنان می فهمم، تندتر از آب روان عمر گران می گذرد. زندگی را نفسی ارزش غم نخوردن نیست ، آنقدر سیر بخند تا که غم از رو برود ایام به کام

hanie

سلام ببخشید که اینو میگم ولی من زیاداین سبک شعرارو نمیپسندم..البته این نظر منه جسارت نباشه. فقط اومدم سری بهتون بزنم و اینکه آپم خوشحال میشم بیای.

sahel

خیللی قشنگ بود[لبخند]

به لحظه های من بیا...

هیچ چیز سـختر از این نیست که منـطقـی فــکر کنــــی وقتــی احساسـاتت دارن خـــفــت میـکنـن ...

به لحظه های من بیا...

کـــــوله بارم بر دوش ، سفری باید رفت سفری بی همـــراه ، گــــــم شدن تا ته تنهـــــــایی محض ، یـــــــار تنهایی مـــن بـــــــا مــن گفت: هـــــــر کجــــــا لرزیــــــدی ، از سفـــــر ترسیـــــــــدی ، تــــــو بگـــــو ، از تـــــه دل من خـــــــــــــدا را دارم !