پرسه غروب

وقتی

قاب چشمانم تصویر خیالش را می کشید

جلوه حضور خوابم ربود

و دروازه ابدیت رو به پهنای جهانم

باز شد

و این طلوع حضور در پرسه های تقدیر

غروبی را مکرر کرد

و جهانم

در خاموشی دیگر

ارام گرفت

/ 8 نظر / 6 بازدید
نیلوفر اقبال

و برای این شعر بداهه ی ناقابلی: چقدر حادثه های سخت زیر پلک های بسته جریان دارد . چقدر قایق در رفت و آمد است . چقدر می شود با پلک های بسته دید قایق ها می آیند . چیزی زیر پلک در جریان است . خون نیست . آب چشم هم نیست . اصلا چقدر دیدن با چشم های بسته لذت دارد . باور کن که می شود دید ... مگر نه این است روشن ترین خوابهایمان را با چشمهای بسته می بینیم ؟ و مبهم ترین تصاویر را با چشمان باز

نیلوفر اقبال

مردمان اسیر نورند فقط میله های این زندان را نمی بینند وقتی که سایه بیوفتد تازه نرده ها هویدا می شود آن گاه مردم کار دیگری ندارند جز اینکه به یکدیگر نگاه کنند . نیلوفر اقبال .

نیلوفر اقبال

سلام و عرض ادب خسته نباشید هم کلام شاعرم . چقدر این شعر پر از تصویر روشن و خاموش بود برای من . چقدر این آرامش لامکان بود و لازمان . این تبعید رویاها را چقدر دوست دارم . جای تعریف نیست . به شعرهایتان ایمان دارم . بهترین است . همیشه ها ... سپاس از همراهیتان . سپاس برای همیشه بودنتان . موفق باشید . در پناه خدا .

Ducens

دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست/واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟/گفت آنروز که این گنبد مینا میکرد. شعر روشن بینی میخواد امید عزیز و شعرهای شما بینش بالای شمارو میرسونه. بسیار زیبا بود.. موفق باشید[گل]

مهسا

سلام عالی عالی عالی

مهسا

سلام عالی عالی عالی

ویدا

ممنون مثل بقیه ی شعرهاتون خیلی زیبا بود

farnaz

این پایینم برات نظر دادم فکر نکنی نخونده همرو رد کردم ... باور کن معرکه بود ...