اندوهناکی

میخواستم اندوهم را بشنوی

در نابهنگام اندیشه ام

تا شاید فراسوی این سیاهی

چشمانت را در شبگیر بشکوه کنم

و سپیده در من جوانه بزند

میخواستم ترا که در منی

به خانه ببرم

تا سکوت را فراری دهم

از اندوهناکی ام می پرسی

و از ستاره ریز

چشمانم

و لرزش دست و دلم

و از پناهم که در چاه زمین خنیاگری می کند

من از برگریز فصل ها گذشتم

از پیچش بادهای سرد

برای نوساختن ویرانه های تنگ

اندیشه ای برانگیزاننده را

در مرزهای بی پایان.

فراتر شدم

رو به سرزمین رویاها

وشهری که در فسانه ها خوانده بودم

مگر چه شد که طراوت از برج و باروهایش رخت بربست؟

مباد که رویاهاشان در پس فراموشی مرگ

تلخاب زندگانی را نوشید

مباد که باد یخ

زندگی را در خلوت خود سوزاند

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی

من از برگریز فصل ها گذشتم از پیچش بادهای سرد این قسمتش رو خیلی خوشم اومد و یه معذرت خواهی در خصوص نبودنم که اختیاری نبود نمیدونم چرا صفحه وبت رو نشون نمیداد

شیدا

شرمنده یادم رفته بود اسمم رو بنویسم

پریشادخت

سلام دوست گرامی . از خوندن شعرتون خیلی لذت بردم با اینکه زبان فخیم و محکمی داره ، اما چون این فخامت در کل شعر به شکل یکپارچه و هماهنگ حفظ شده، به شعر انسجام خوبی داده... سپاس

سایه

ظاهرا از زمانیکه یک رویای واقعی دیدید ، طبع شعرتون دوباره تازه شده.توی همه شعراتونم از خواب گفتین.بهرحال باید رویاهارو به فال نیک گرفت.رویاهاتون همیشه بکام و همراهتون باشه انشالا و انشالا یه روز به واقعیت تبدیل بشه و یوسفتون به خونتون برگرده

مهسا

عالی عالی عالی

مهسا

عالی عالی عالی

مهسا

عالی عالی عالی

مژگان

خواهش دارم واقعا اشعارتون قابل تحسینه .

به لحظه های من بیا...

گفت:دوست دارم هرچه گشتم مثل تو پیدا نکردم گفتم:خوب گشتی؟ گفت:اره! گفتم:اگه دوستم داشتی نمی گشتی....