دست دوست مانندی

کسی می اید

کسی میخواند

بارانی ترین اوازها را

یک حرف

دو حرف

یک سبد دلواپسی

یک بغل دلنامه

در همین حوالی

نه انچنان دور

نه انقدر نزدیک

تنها یک کلید و چند قفل و یک زنجیر

در چشمها

در دهان

در پا

کسی خواهد امد؟

کلیدی در دست

سرودی بر لب

و اسمی اعظم

اه

طنین این اوا تا کجا

تا کجا خواهد رفت؟

فریاد را صدا بزن

اوایت

دشت به دشت

تا پشت هست ها

تا فراسوی زمان

که خاطره سر میرود

خواهد رفت

خالی دستانت را

فشار دست دوست مانندی

پر خواهد کرد

زنجره خواهد خواند

نسیم طوفان خواهد شد

دوست خواهد امد

و خوابهای گمشده کودکیم

کوچه به کوچه

بام به بام

خانه به خانه

تعبیر خواهد شد

و پنجره رو به باغ گشوده خواهد شد

/ 26 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيمو

سبد پر از دلواپسي چقد قشنگ

سایه

پیاده آمده ام بی چارپا وچراغ بی آب و اینه بی نان و نوازشی حتی تنها کوله ای کهنه و کتابی کال و دلی که سوختن شمع نمی داند کوله بارم پر از گریه های فروغ است پر از دشتهای بی آهو پر از صدای سرایدار همسایه که سرفه های سرخ سل از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند پر از نگاه کودکانی که شمردن تمام ستارگان آسمان هم آنها را به خانه خواب نمی رساند می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است اما تو دلواپس نباش نیامدم که بمانم تنها به اندازه نمبا ره یی کنارم باش تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده ام پیاده باور نمی کنی؟ پس این تو و این پینه های پای پیاده من حالا بگو در این تراکم تنهایی مهمان بی چراغ نمی خواهی؟... (از سایت شعر نو)

غزال

به اميد آمدن دوست ماندنی...شاديت را آرزومندم...

مريم

سلام/ ممنون/نظر لطفتونه / راستش من امسال به خاطر جو کنکور کمی از شعر دور افتادم..../ گهگاه چيزهايی مينويسم استادهای کانون هم کمک بزرگی کردن آقای مهرنگ و ... / تو حدی هم نیستم که درباره ی شعرای شما نظر بدم.../ ازاين شعراهم واقعا لذت بردم..../ آدمو هوايی ميکنه....

حميم

هوالباقی تنها انگشتان سرگردانم بر روي زمين تقلا مي كردند. به اميد ديدار

مريم

مي آيي و حنجره ي ساكتم را پر از شوق پرواز مي كني ... دستانم را مي گيري و اشك هايم را در هميشه ي چشمانت مي باري مي باري مي باري... قاصدك مي شوم ... *** ترانه هاي خط خورده ام را با نگاهت پاكنويس مي كني تا پاييز در هر قدمش بهار را بسرايد ... *** آينه ها به حد شكستن محكوم شده اند ... حوض را نشانم مي دهي ماهي ها را و هلالي كه درونش مي رقصد... *** ............. خوابم نمي برد ... مي داني؟ ... ........ بهانه هايم را جا گذاشته ام ......

مريم

يه سو تفاهم که اينقدر حرف نمی خواد ... ! ...........................!

مريم

سلام..من ميام ولی آپ نميشين!..لينکوندم....

خالق ناتمام

چه پايان شاد و دل انگيزی. پايانی برای يک شعر و آغازی برای زندگی دوباره. بغض گلومو گرفته آخه منم دلم از همون آوايی می‌خواد که دشت به دشت تا فراسوی زمان می‌رود... بسيار زيبا و لطيف بود. چند باری اومدم سر زدم اما اينترنتم مشکل داشت صفحه نظرها باز نمی‌شد. منتظرم تا غرق شدنی ديگر در جملات ناب...