مرگ ارزو

تمنا را به مسلخ بردم

و در رقص مرگ

پايکوبان به تماشا نشستم

شيون زنجير

موسيقی نوازش بود

وشلاق

گيسوان تنيده بر شانه ها ی خشم

در بيراهه ای که به تقدير ختم شد

سياهه ای بر پيشانی نهادم

و سنگ طفلی

سنگ نوشته ای بر پيشانيم

و اين فراز اغاز بی انجام شوم

تقدير نانوشته محتوم بود

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
بهار

سلام.شعر زيبايی بود . فکر ميکنم ياد عبارتی از دل نوشته های آسمونی سهراب خالی از لطف نباشه : (( وسيع باش, و تنها,و سر به زير,و سخت .......شعر مسافر )) ..... اميد وارم روزگارتون هر لحظه روشن تر و پر بار تر از لحظه ای قبل باشه . ..يا علي

فريبا شش بلوکى

خيلی موزون روح را می نواخت بيراهه سياهه و ديگر واژه ها با هم هماهنگ و همخوان بودند