ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

که ميگيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهی

وزان دلخستگانت راست

                          اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام

در ان دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در ان نوبت

که بندد دست نيلوفر

                       به پای سرو کوهی دام

گرم ياد اوری يا نه

من از يادت نميکاهم

ترا من چشم در راهم

نيما    يوشيج

/ 8 نظر / 7 بازدید
بهار

سلام . ممنون که شعر حقير بنده رو خونديد و راهنماييم کردين . اشعار زيباتون فروغی بر دل های پاکيه که معانی بلند رو خوب درک می کنند . من هم اگر چه درین جرگه جایی ندارم اما مثل همیشه ازاشعارتون لذت میبرم . اميد وارم همچنان دنيای شاعرانگی رو با افکار والاتون مزين کنيد . در پناه حضرت دوست باشيد و يا علی...

sanazi

سلام دوست قديمی چه وب لوگ زيبايی همه جاش بوی بارون ميده .... بارونی باشی . ازاد يا علی

نگین

امید جان .سلام از داشتن دوست با احساسی مثل شما بر خودم می بالم. منتظر اشعار بعدیت هستم .

سایه

سلام شعرای زيبايی رو انتخاب ميکنی موفق باشی

عاطفه

ممنون از اينکه واسه مانتو قرمزه من نظر دادی. خوش باشی عزيزم .بازم بهم سر بزن.

مريم

وبلاگ زيبايی داريد...شنيدی که ميگن جهان به سه چيز زنده است٬اولي شاعر دومی شاعر و سومی شاعر و ما هر سه را ............................

مژگان

شما به بزرگواری وبه قلم شيواتون من وببخشيد که نوشته های صدمن يه غازم اين همه کامنت داره !!

sara

سلام اميد عزيز ... خواستم بدونی ته ته بلاگت باهات بودم ... موفق باشی زيبا بود قلم شيوايی داری ...