مرحم زخم

به سايه خيالم که تنهاييش سخت عظيم است

دستهايت

چه عاشقانه بلند است

به صلابت زنجيری

که پاهايم را ااز رفتن باز داشته است

چشمهايت

در تمنا و نگران

به وسعت تنهايی دستانم

دلت

بزرگ و عاشق

به عمق اندوه گرانبارم

خنده ای باش

بر لبم بنشين

گريه ای باش

از گونه ام جاری

نغمه ای باش

زمزمه ام کن

دستانت را به دستم بسپار

نگاهت را در چشمانم گره بزن

ای مهربان

در بيکران غربتم

چه مومنانه

زخم زنجيرم را مرحم شدی

و اين اسير خاک را

در ابديت مهر ناتمامت

به معراج شقايق بردی

رو بر تو ايستاده ام

سربلند و بر افراشته

تا سر بر بلندای نامت بسايم

و با دستهايت

ان دو بال مقدس

تا دور دست اسمانت

پرواز را تجربه کنم

باشد که شيون زنجيرم

خواب خوشم را اشفته تر کند

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
بهار

(( بياييد از شوريده زار خوب و بد برويم .... چون جويبار آينه روان باشيم : به درخت درخت را پاسخ دهيم ....و دو کران خود را هر لحظه بيافرينيم. هر لحظه رها سازيم .... برويم برويم و بی کرانی را زمزمه کنيم. )) سلام . شعر زيبا و لطيفطون ذهن بازيگوش بهار رو به سمت يکی از شعر های سهراب کشوند که مثل شعر زيبای شما مملو از شور رسيدنه به روشنی معنی بلندی که توی ذهن سهراب عزيز و به نوعی در ذهن شما بوده (( سايبان آرامش ما ماييم )).سربلند و موفق باشيد . يا علی

گمشده

زیبا بود.مثل خاطرات من

respina

سلام...مثل هميشه زيبا بود فقط يه خواهش زود به زود اپ کنيد موفق باشيد

پسری تنها

سلام وبلاگ زيبايی داريد منکه از نوشته هاتون خوشم اومد موفق باشيد

مریم

دستانت را به دستم بسپار نگاهت را در چشمانم گره بزن ای مهربان در بيکران غربتم

مریم

چشمهایت را برایم پست کن ، شب ها آسمانم بی ماه است