پنجره بسته

وقتی تو نیستی

دیگر نگاه کسی بخارپنجره را پاک نمی کند

پنجره روح مهربان اتاق است

خنده ام را ازفضا و شب و از باران پس گرفتم

شب از من و از پروانه ها خالی شد

شاید ما عروسکهای کوکی یک تقدیریم

و پیشانی نوشت ما

خوابهایی است که تعبیر شده اند

و خوابهایی که ندیده ایم

تنها خواب مرا به تمامی انچه از دست رفته است به رویا های بر باد رفته پیوند

خواهد زد

و هفت سالگی ها این را به من اموخت

من روان دائم یک دوست داشتن بودم

من زیستن در لحظه ها را اموختم

و دیگر از نهایت سخن نخواهم گفت

چه سوگوارانه است تمام پایان ها

دیگر به فرسایش واژه ها خو کرده ام

بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند

دستمالهای مرطوب تسکین دهنده درد های بزرگ نیستند ............

/ 67 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا آرامش

و من از توخواهم نوشت... از حرفهایی که هنوز هیچ کدامشان را با من در میان نذاشته ایی... درنگ مکن...سخنم با توست.

شکلات تلخ

بازم که منم . گویا من و سارا اینجا مسابقه کامنت نویسی گذاشتیم[نیشخند] امروز روز تنفیذ. همین جوری نوشتم از باب اطلاع رسانی[چشمک]

مریم

سلام! مرسی بهم سر زده بودین! راستش اونقدر ساده و دلنشین سرودین که من هیچی نمیتونم بگم جز اینکه زیبا بود و اینکه چقدر خط آخر رو دوست داشتم![گل]

سیتکا

درود شبنم روزهاست آفتاب را گریه می کنند و غروب سایه ای است که این روزها غم را به سپیده سپرده است. مرا به ستایش مرغان رفته گماشته اند[گل]

فاطیما کرمی

سلام....................دوست خوب شاعرم..... دوست دارم بخوانیدم[گل]

سارا آرامش

امید جان چرا نمی نویسی؟ بنویس از سر خط... بنویس که ....

سیتکا

درود اگر باران ببارد عطش تشنگی آسمان فرو کش می کند ؟ "مرا از رمضان تا عشق پیامبری کن" با ارادت[گل]