همزاد شعر

از رنگ برگ های پاییزی دلواپسی

قاب پنجره پر است

کز در در ایی و بر هر برگ

گل واژه ای بگذاری

تا شعر خدا کامل شود

شب رانی را

انگاه که زیر لطافت مهتاب

که مصرعی از شعر توست

بیتوته می کنم

دوشیزگان مه را می بینم

که هنوز سرگشته تو اند

جان جهان در صبحدم روزی جوان شدکه اسمان و زمین

بر سر نام تو

ارغوانی ترین لحظه ها را بوسیدند

و از برکت همان بوسه بود که گل های سرخ

گل اب را هجی کردند

شانه هایت را استواربگیر

ای همزاد شعر و شور

ای قافله سالار کلام

شولایت را محکم نگه دار

مباد که هر خزان

زمین گیرت کند

بی حضور تو این کومه

زمهریری حواهد شد.

/ 0 نظر / 14 بازدید