اوايي از دور

افتاب را در بيكرانه هاي افق

ان دوردست ها

كه عزيمت را جاودانه ميكند

به تماشاييم

پنداري كه هميشه لحظه ها را به شمارش

اين سفر را جاودانه بايد

رجعتي از سر ناچاري

و رفتني ناگزير

بايد رفت بايد گذشت

اين هست هاي بي رمق

هجرتي را بايدند

نه از سر تفنن

كه بايد هايي در پشت سر دارند

اغاز ما پاياني بود

كه رجعتي را ميبايست

و اين پيشاني نوشت  را بناگزير

بر گرده ميكشيم

اگر رفتن را شكستني ست

ميگذريم و ميشكنيم

كسي چيزي ندايي

ان دورها

فراسوي افق

با حزين اوايي

ميخواندم .......

/ 36 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رويا

سلام . ببخشيد .من اصلا قصد توهين کردن به کسی رو نداشتم . اگه هم اشتباهی بوده به خاطر تایپ سريع هست و وقت کم . ميدونم يه خورده ناجور بود بهتره بود که بگم می خوام شروع کنم به نوشتن يک زندگی نامه....... . اول هم می خواستم مال خودم رو بنويسم ولی....... فقط می تونم اينو بگم که اين قدر زود قضاوت نکنيد.

رويا

در ضمن هر کی يه جور برخورد ميکنه و يه جور رابطه برقرار می کنه يکی مثل شما خشک و يکی مثل من . با اينکه طرفشو نمی بينه و نمی شناسه ولی دوستانه و صميمی . اگر هم اين طوری نوشتم شايد......

سيمين روزگرد

سلام... چه سخته که آدم وقتی می دونه آخر قصه چی می شه مجبور به ادامه دادن باشه... همون طور که شما گفتين اين پيشانی نوشت را به ناچار... ناگزيرم که برويم و دم نزنيم... قربانت:سيمين

مريم

به ميهماني ستاره ها رفته بودم ... كاسه اي در دست ... روي در روي ستاره ها ، آهاي! كاسه ي مرا هم نگاهي بيندازيد ...! كوچه ي دلم تنگ و تاريك است ... گم شده ام ... خنديدند ... نگاهي به هم كردند و آنگاه كاسه ام پر شد ... طعنه... چقدر تلخ ... *** ديشب تمام ترانه هايي را كه در عمق نگاهم خط خطي كرده بودم روي خط نگاهش پاكنويس كردم ... *** كوچه را چراغاني كرده اند و عطر پاشيده اند *** اين بار خدا هم لبخند مي زند ... *** -مريم-

marmoolak

vebe ghashangi dari engar neveshtehato ba saligheye man set kardi nemigam behem sar bezan chon ahle neveshtan nistamo vebam khaliye khaliyevali bad nis biyay yeki az in sheraye ghashangeto vasam benevisi bye

کاوه سلطانی

سلام ! شعر روونی بود اما بايد بدونی الان زمان اين شعرهای شعار گونه گذشته . موفق باشی !

منصور

سلام دوست من وقتی برای تکفیر و نتبیه نمانده است خدا همین جاست کنار همه ی ما. کمی آرام باشیم.

کاوه سلطانی

شعر سه گانه ی راه به هيچ وجه حاوی شعار نيست . حتی اگر اين منم و يک آفرينش دو جمله ی شعار گونه ی ساده باشه راه را برای جمله ی نهايی که می گويد يک زندگی يک لجبازی هموار ميکند . اما شما توی شعرات حرف تازه ای نداری . چيزی جديدی نمی گی . شعر يعنی فرار از کليشه ها .

کاوه سلطانی

شعر سگ رو هم درک نکردي . چون تصورت از سگ تصوری است از يک چيز نجس . اگر ميخواستم نجاست رو منتقل کنم نماد ديگری انتخاب می کردم . اما اگر لورکا و پل الوار خونده بودی ميفهميدی که سگ نماد نوعی افسارگسيختگی و ترس شده است . لورکا ميگويد : ديروز کودکی چنان می گريست که برای خاموش کردنش سگها را صدا زدند . درباره ی شعرات سعی کنی چيزی بگی که قبلا کسی نگفته باشه .

آيدا

وقتی که خواب نيست ز رويا سخن مگو آنجا که آب نيست ز دريا سخن مگو پاييز ها به دور و تسلسل رسيده اند از باغهای سبز شکوفا سخن مگو ديری است ديده غير حقارت نديده است بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو یاد از شراب ناب مکن ! آتشم مزن ! خشکیده بیخ تاک حریفا ! سخن مگو چن نیک بنگری همه ز و بی وفاتریم با من ز بی وفایی دنیا سخن مگو آنجا که دست موسی و هارون به خون هم آغشته گشته از ید بیضا سخن مگو وقتی خدا صلیب به دوش امد و گذشت از وعده ی ظهور مسیحا سخن مگو آری هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ با شام آخر است و یهودا سخن مگو ظلمت صریح با تو سخن گفت پس تو هم از شب به استعاره و ایما سخن مگو با آنکه بسته است به نابودی ات ثمر از مهر و آشتی و مدارا سخن مگو خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته شد از صبح و آفتاب در اینجا سخن مگو ( همه به حافظ ایمان دارن و من هم به حسین منزوی !!!.. چون تنها کسیه که وقتی میخوام حرف دلمو بگه بدون دروغ حاضر مییشه.مثل همین شعرش.شاید در مورد افق های دور که دستمون بهشون نمیرسه و فقط داریم از سایه های حاصل میترسیم صادق