بیگانه

من بیگانه ام

در سرزمینی زیر کوه های بلند

خورشید با حلقه پرتوانش مرا می نگرد

و هوا در میان دستانم جاریست

من در اسارت زاده شدم

چهره اشنایی نیست

ایا سنگی بودم که از بلندای کوه جاری شد؟

یا میوه ای که از سنگینی شاخه

من زیر درختم

که باد در گوش برگهایش نجوامیکند

در انتظار اینکه

چگونه از تنه لغزنده اش صعود کنم

و از ان بالا خوشبختی را بنگرم

دور از خوشبختی

در ساحل جزیره ای می خوابم

ماه بر می اید و پراکنده می شود

و باد این سو و ان سو می رود

خواب پرواز بی دلواپسی پرستو ها را می بینم

که به اینده های ناخواسته می روند

بسوی سرزمین روزهای خالی و بیهوده

دور از سرنوشت ...

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگين

سلام منم از شما ممنونم كه به من سر ميزنيد و نظر ميديد[گل]

نگين

خدايا لج نكن!! قبول كن حق با شيطان بود.. آدميانت لياقت پرستش را ندارند

نگين

سلام همه ي حرفاتونو قبول دارم اما بعضي اوقات كه سكوت ميكني فكر ميكنن كه خيلي كارشون درسته بعضي اوقات سكوت كردن سوء استفاده مياره اما گاهي كه غمگين باشي بنظرم سكوت به آدم آرامش ميده

sadaf

بسیار زیبا بود [گل]

نگين

همیشــــه دلتنگی به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست گاه به علت حضور کسی در کنارت استـــــــ که حواسش به تــــــــو نیستــــــــ

نگين

يكي از دلنوشته ها مو تو web گذاشتم خوشحال ميشم نظرتو راجبش بدونم[گل]

شیدا

ممنون که سر زدید شاد و پیروز باشید

رها

سلام!چقد با احساس وقشنگ می نویسی! خیلی از قدرت قلمت خوشم میاد احساست فوق العادس!

مژگان

با کامنت رها خانوم توی این پست موافقم .

عسل بانو

سلام ممنونم که من رو به خوندن این شعرعای قشنگ دعوت کردی یه تعداد رو خوندم بازم سر میزنم و بقیه رو می خونم[لبخند] اگه دوست داشتی به وبلاگ شعرهای منم سر بزن. kaleskechi.persianblog.ir