مهتاب

خواب می ديدم کفشهايم را گم کرده ام و هراسان سوار بر موجی در دست بادم در انديشه پرواز بودم.

سروشی رسيد خوابم اشفت و انديشه پرواز را به باد سپرد

شعری زيبا از نيمای عزيز را اذين وبلاگم ميکنم روحش شاد و روانش اسوده باد

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

 نيست يکدم شکند خواب به چشم کس و ليک

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

***

نگران با من استاده سحر

صبح ميخواهد از من

کز مبارک دم او اورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر ليکن خاری

از ره اين سفرم می شکند .

****

نازک ارای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش اب

ای دريغا به برم می شکند

***

دستها می سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می ژايم

که به در کس ايد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم می شکند

***

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای ابله از راه دراز

بر دم ذهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بردر می گويد با خود:

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند .

نيما يوشيج

/ 3 نظر / 5 بازدید
بهار

سلام و خسته نباشين . به حسن انتخابتون در انتخاب اين شعر زيبا برای آذين بندی وبلاگ خوبتون باز هم تبريک می گم . هر چند که اين شعر به نوعی حس گرفتگی رو منتقل ميکنه .اما به هر حال زيباست . با آرزوی سربلندی و موفقيت روز افزونتون .....شاد و سبز باشيد .... يا علی....( در ضمن اگر اين پيام بيشتر از يک بار رسيده عذر ميخوام چون با وجود پی ام ارور دو بار فرستادمش)

شيوا

سلام ...شعر قشنگي رو انتخاب كردي...من هميشه با خوندن شعراي نيما يه حسي بهم دست ميده كه خيلي خوشم مياد ...انگار توي شعرش غرق ميشم....نظرت چيه؟؟شاد باشي و اميدوار.....

bahar_roya

سلام... /غم اين خفته چند...خواب در چشم ترم می شکند / هیچ بیانی زیباتر از خود شعر نیست ... شیوا و رسا ... در پناه حق