شب را به نجوا

ای تکيه کاه و پناه

                 ای عاشق

ببين چگونه نهال کوچک دستانت

جنگلی عظيم شد

                 وريشه های خشکيده ام را

                                                جوانه ای دو باره زد

ای صبور و عاشق

ببين چگونه عشق را به فرياد بر امدی

و هر پاره پاره فريادت

نهالی شد

و اين به شب نشسته را

به بر امدن افتاب

                 نويدی دوباره داد

جاويد باد نام تو

که با صبوريت

از نهايت شب گذشتی

و افتابی از حقيقت را بر من اشکاره ساختی

متبلور باد نام تو

                   بر لوحه دلم

نهال دستانت را به بر کشيدم

بر اوج رفتم

از خويش گذر کردم

تا سر بر بلندای نامت بسايم

و عشق را به فرياد بر ايم

و در عظمت قلبت

ان قلب کوچک و عاشق

                           که هرگز

                                      به نوميدی

                                                   قدمی پا پس ننهاد

و پيوسته و بايسته

پرواز را تجربه کرد

سر کرنش فرود اوردم

و فروتنانه

             به عشق

                          نماز بردم

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام.انگار خبری از شما نيست.اميدوارم سلامت باشيد.می خواهم به شما وهمه هنر دوستان عزيز توصيه کنم به سايت زيباوجذاب استاد محمودفرشچيان سری بزنيدو از هنر دستان او لذت ببريد.مطمئنم لذت خواهيدبرد.نام وب سايت را در همين قسمت می توانيد مشاهده کنيد

سایه

وقتی تو نیستی خورشید تابناک شاید دگر درخشش خود را و کهکشان پیر گردش خود را از یاد می برد و هر گیاه از رویش نباتی خود بیگانه می شود و آن پرنده ای کز شاخه انار پریده پرواز را هر چند پرگشوده فراموش می کند وقتی تو بامنی گویی وجود من سکر آفرين نگاه تو را نوش می کند...

سايه

اگر چه تلخ بودم اما شیرینی تو تا بدانجایی می رسد که شهد را خجل می کند حتی تلخیت شیرینتر از شیرینی من است من اگر اکنون شیرینم نفسهای توست که وجود مرا بلکه روح مرا آلیاژی از جنس تو از رنگ حیات و از معدن احساس تو داده است من کنون همرنگ توام.....

مريم

سلام اولين خط من رو به ياد شعر مهدی اخوان ثالث انداخت -ای تکيه گاه و پناه زيباترين لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهايی و خلوت من... بلند باد نام و ذکر و ياد او سيب تازه دارم خوشحال می شوم مهمان شويد

فاطيما کرمی

اميد.................دوست قديمی در آستانه سال جديد از همه می پرسم....آيا کدورتی از من به دل دارند....؟ پاسخت را چشم در راهم..

سایه

بیرامیز مبارک اولسون

علی حجازی

سلام يادم نمی کنی رهايت نمی کنم بايد به ياد تو يک دم صفا کنم در اين وادی وب مشوقم شما بوديد و در اين بازار پر رنگ اين شما بوديد که با دلگرم کردم من مرا را از زرد رنگی رهانيديد پس تنهاين نگذاريد اگر حتی يک واژه و يا يک حرف . ما باهم هميم و بی هم هيچ

رها

دير رسيده ام هنوز را- هم دير است شايد اين راه بيراهه بود کسی چه می داند نه رسيدن را پايانی هست نه پايان را انتهايی يادت هست؟ راه را يکي بوديم تو در انديشه انتها من در فکر چگونه رسيدن تو پر شتاب من با گامهايی لرزان دستهای تو پر بود از باران شکوفه و نور و دستهای من چه خالی تاب می خوردند و در آمد و رفت اين پاندول زمان به رفتن .و باز آمدن و باز آمدن برای رفتن و شوق رسيدن در تو شوق گذر در من و هنوز را تو رسيده ای و من راهی... امید هنوز هم دفتر شعری ورق می زند تورا...ديروز را و هنوز را...

رها

با تو در کوچه های نجابت با تو در سايه بيد مجنون لذت خواب را وا نهادم