در خنکای دی

شامگاهان

در طلوع خنکای دی

میخواستم گرما را از دستان تو بنوشم

خون بهار در دستانت جاریست

دستت را به من بده

دلتنگی شانه های لاغرم از ان تو

چه شگفت انگیز است

لحظه ای که سنگینی سرت

بر سینه ام ارام گیرد

من گلی را جستم

میوه ای را یافتم

چشمه ای را جستم

اکنون چنگ محکم من

بر پیکر لرزانت

اوای سخت حقیقت را

در رویاهای ترد و شکننده ات

اواز می دهد .

------------

در چهار سو

 

پرنده ای به خلوت پنهانم

گذر نمیکند

نه پرستویی سیاه که دلتنگی اورد

نه مرغ دریایی سپید که خبر از توفان دهد

روح وحشی ام در سایه صخره ها به پاسداری ایستاده

برای پرواز با نجوای گامهایی

در گذر گاه بادها دروازه ای بنا کردم

دروازه ای طلایی بسوی شرق

به سوی کسی که هر گز نخواهد امد

دروازه ای به سوی روز

دروازه ای به سوی اندوه

و دروازه ای همیشه گشوده

به سوی مرگ

/ 15 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام ترانه های باران را دوست داری اما بی خورشید صبحی نیست پس با باران باش ولی خورشید را فراموش نکن...[گل]

نگين

سلام ممنون از كمكتون اتفاقا من آدم انتقاد پذيري هستم اما ببخشيد اين نوشته از من نبود من چندتا از دلنوشته هاي خودمو تو وبلاگ گذاشتم اگه دوست داشته باشي ميتونيد بخونيدش و نظرتونو بهم بگيد خوشحال ميشم با تشكر از شما

مريم دست داده

[گل] اين روزها وظيفه ي ناب معلمي بر دوشمه زياد سمت شعر نميتونم بيام ولي شعرهاي شما ر خوندم خيلي قوي شعر مي گيد.

Ducens

سلام امید جان ممنون که بهم سر زدی... دوست نزدیکتر از من به من است وینت مشکل که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم.. [گل]

رهگذر

آتش دوست اگر در دل ماخانه نداشت عمربي حاصل ما، اين همه افسانه نداشت ایام عشق و دوستی بر شما مبارک باشد ...

بهار

سلام دوست بزرگوارم . با تاخیر آمدم و دیدم چقدر نوشته های زیبایی به این خانه اضافه کرده اید و خوشحال شدم از جوشش دوباره و دوباره قلمتون . صیقلی بود بر روح همچون همیشه دست نوشته های بی نظیرتون . عذر می خوام اگه دعوتتون رو دیر پاسخ گفتم که زندگی جدیدم گرفتاریها و مشغولیات خاص خودش رو طبیعتا داره . باز هم خواهم آمد برای جلای دل و دیده از شعرهاتون . یا حق . بهار

بهار

برای پرواز با نجوای گامهایی در گذر گاه بادها دروازه ای بنا کردم دروازه ای طلایی بسوی شرق به سوی کسی که هر گز نخواهد امد زیبا بود و البته همه این شعر...

نگين

اگه دلتنگي تموم ميشد به نظرتون زندگي عادي نميشد؟ گاهي دلتنگي بايد باشه تا آدما قدر لحظه هايي كه از دست دادنو بدونن اين نظر منه

نگين

چه تفاوت عميقيست بين تنهايي قبل از بودن و.. تنهايي پس از بودن!!