شعر نگفته

من چشمه زلال شعر بودم

و

اينک

زجور زمانه

ناخوانده حکايتی ام

که

به شعر نگفته می مانم

/ 12 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي حجازي

سلام چندان غمم نمی گيرد اگر خيلی ها به سراغم نيايند اما نيامدن اميد را تحملم نيست . که اميد بيشتر از خيلی هاست و ما که کلام اميد به آمدن به عالم وب دلگرمان کرد از نبود حضور اميد دلمان می گيرد شعرت خيلی عالی است کوتاه مختصر مفيد اما پر پر از حرف . پر از گفت . پر از تجربه . ناگفته ای که در لابلای سطر سپيد گفته ها گفته تر از گفتن است حضورت کم رنگ است به نظرم بخاطر گرفتاری نان و اب نيست . شايد به خودت سخت می گيری . هيچکس ايده عال و انسان کامل را می شود در کتابها دید فقط . ما انسان ها تا موقعه ايکه انسانيم اهل اشتباهیم وکسب درس آموزی .. و وای به کسی که به خوش سخت بگيرد ببخشيد حدس زدم بايد اينجوری بنويسم هر چند بی ربط و اينکه سر بزن که پرم از تنهايی

بهار

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات نا كرده اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده درين سكوت حقيقت ما نهفته است حقيقت تو با من

بهار

براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند گوشي كه صدا ها و شناسه ها را در بيهوشيمان بشنود براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيز ها كه در بندمان كشيده است سخن گوييم

بهار

مي خواهم آب شوم در گستره افق آنجا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود مي خواهم با هر ‹چه مرا در برگرفته يكي شوم حس مي كنم مي دانم دست مي سايم و مي ترسم باور مي كنم و اميدوارم كه هيچ چيز با من به عناد بر نخيزد مي خواهم آب شوم در گستره افق آنجا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود

بهار

گاه آنكه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاريست زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد

چکامه

اشتباه شمردن ملی جلوه دادن حق برخورداری از انرژی هسته ای ! ! !

خاتون

جور زمانه همه مان را تبديل کرده به حکايتهای نخوانده و شعرهای نگفته...

بهار

سلام . عيدتون مبارک . التماس دعا

سایه

دلم کبک زده آه! که سطری بنویسم از تنگی دل همچو مهتاب زده ای ازقبیله آرش بر چکاد صخره ای زه جان کشیده تا بن گوش به رها کردن فریاد آخرین کاش دلتنگی نیز نام کوچکی داشت تا به جانش می خواندیم نام کوچکی تا به مهر آوازش می دادیم همچو مرگ که نام کوچک زندگی است و بر سکو به وداعش به زبان می آوریم هنگامیکه قطاربان آخرین سوتش را بدمد و فانوس سبر به تکان درآید نامی به کوتاهی آهی که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین بولاد بر بولاد به لب جنبه ای بدل شود به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته یا نگفته ای شنیده بنداشته..........

فاطيما کرمی

گفته بودم ای نا گفته شعر بر حذر باش از اين جور زمانه...................می دانی مدتهاست که ديگر نمی خوانی ام؟