JCX7Sd.JPG

YrS74adum.JPG

/ 55 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
از تبا رباران

سی و یکم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و عشق سی و یکم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتادو دچار سی و یکم اردیبهشت ماه هزار و سیصدو هشتاد و دلسپرده سی و یکم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و غزل ساعت ؟ فرقی نمی کند که ساعت چند بوده باشد ساعت: خیال ساعت: احساس ساعت: رویا ....................... با سلامی به گرمی نفسهای عشق دوباره به دیدارتان آمده ایم تا با شما از رازقی ترین گل باغ غزل از آیینه ترین نصیبمان از عشق و از سهم زیبای دلهای دچارمان از مهربانی سخن بگوییم در آخرین ایستگاه اردیبهشت و در روزی که نیمه ی بهترینم را دیدم و او آغاز من شد و من لذت نگاه مهربانش تا اوج. پذیرایتان هستیم در تلاقی آب و آیینه و سیب. رضا و گل سرخ همیشه بهارش

سایه

پرتوی که مي‌تابد از کجاست؟ يکي نگاه کن در کجای کهکشان مي‌سوزد اين چراغ ِ ستاره تا ژرفای پنهان ِ ظلمات را به اعتراف بنشاند: انفجار ِ خورشيد ِ آخرين به نمايش ِ اعماق ِ غياب در ابعاد ِ دلهره. آن ماه نيست دريچه‌ی تجربه است تا يقين کني که در فراسوی اين جهاز ِ شکسته‌سُکّان نيز آنچه مي‌شنوی ساز ِ کَج‌کوک ِ سکوت است. تا يقين کني. تنها ماييم ــ من و تو ــ نظّاره‌گان ِ خاموش ِ اين خلاء دل‌افسرده‌گان ِ پادرجای حيران ِ دريچه‌های انجماد ِ هم‌سفران دستادست ايستاده‌ايم حيران‌ايم اما از ظلمات ِ سرد ِ جهان وحشت نمي‌کنيم نه وحشت نمي‌کنيم. تو را من در تابش ِ فروتن ِ اين چراغ مي‌بينم آن‌جا که تويي مرا تو در ظلمت‌کده‌ی ويران‌سرای من در مي‌يابي اين‌جا که من‌ام......

سيما

سلام. نه خير شعر يادتون رفته؟

زيبا

سلام اميد جان . ممنونم . دست خط شما رو يادگاری نگه می دارم .در ضمن آپ کردم دوست داشتید بیاید خوشحال می شم . و منتظرم

پريشادخت

شکار به قصد شکار شما نیامده بودیم به نیت رام کردن به حضور می رسیدیم. می شنوید صدای مان را از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من! شعر از : محمد شمس لنگرودی

سایه

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو بجای همه گلها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.....

مريم

سلام.بالاخره موفق شدم دستخطتان را ببينم.بسيار زيباست.مثل حسی است که خدا مدتی است مرا نسيب آن کرده.که البته کوتاهی من بود که مدتها از وجودش غافل شده بودم.واکنون معنای اين شعر حافظ را به خوبی درک می کنم:عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روايت

شکوفه

برای آنکه درآمدی داشته باشید بدون آنکه کاری انجام دهید به آدرس زیر مراجعه کنید با دریافت هر ایمیل مبلغی به حساب شما واریز می شود برای اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید http://www.vnnu.com/fa?111126836

زيبا

سلام . بار چندميه که ميام اينجا و شعرتون رو با دست خط خودتون می خونم... هر چند با اجازتون ذخيره اش کردم اما انگار حال خوندنش توی وبلاگ شما يه چيز ديگه است .