جهانی از نو

گفتی بتاب

تا زرفای زمین هم روشن شود

تابیدم

گفتی ببار

تا خاک کویر بخوابد

و هوبره ها تشنه نمانند

باریدم

گفتی بر باغ و کوه و دشت نیز هم

تابیدم و باریدم

گفتی بخوان

تا افتاب و ماه و ستاره بخوانند

خواندم

گفتی بپر

تا اسمان گشوده شود

پریدم

تابیدم و باریدم و خواندم و پریدم

اما نشد چنان که می خواستم

حالا بگو

کی نوبت من است

تا جهان را از نو بنویسم؟

/ 3 نظر / 11 بازدید
شادی

سلام. شعرهای زیبایی دارین .لینکتون میکنم که زود به زود بیام وبتون.[گل]

معصومه

اگر ایده تون، همون دعوای همیشگی و قدیمی جبر و اختیار باشه، که به نظرم از زاویه خوبی نگاه کردید. خود شعر هم، خوبِ خوب!:)

فهیمه

اینروزها که تونیستی با غریبه ها هم از تو میگویم چقدر تلخ میشوم وقتی جای تو، دیگری قفل را بر در خانه میاندازد کاش لااقل عطرت را به همراه داشت...