کوه - درخت

اندوهی در انبوه درد هایم سرازیر می شود

تا در دستهایم چون درختی رشد کند

به لحظه ای می نگرم که

می توانستم چون کوه سترگ و چون دریا صبور باشم

مزامیر شب بر اندامم جاری شده

و شب از انگشتانم می گذرد

ایا هنوز می توانم در کنار دیوار ها

با کلامی گریه سر دهم

و اسمان را با ستارگانش در جیب هایم بفشارم؟

بگذار همه چیز با دستهایت سرد شود

در بسترت نگاه کن

که او به خواب رفته است

من از ان کس که از کودکی نگوید بیزارم

شب را خواهم شکست

و خورشید را در میانش نقش خواهم کرد

و اینگونه دستهایم بجای می ماند

این اب ها به کجا خواهد ریخت

عریان شویم

و بر سنگریزه ها جای گیریم

حال

لحظه ای ست

که گلهای کوتاه بر پیکرت به خواب می روند...

 

 

/ 36 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه

کوتاه ترین شبها هم بی تو نمی گذشت... رحم کن عشق من! امشب شب یلداست...

ماشا

سلام... تو را من چشم در راهم....

فهیمه

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد...

خورشید خانم

سلام مرسی که سرزدین... شعر زیبایی ست [گل] شعرهای خودتونه؟

مریم

شکفتن هیچ گلی به زیبایی لبخند تو نیست ، پس بخند تا گلها از شرم در غنچه بمانند . . . به بزرگی خودتون ببخشید

به لحظه های من بیا...

زشتیهای دیگران را بپوشان و زیباییهای آنان را بازگو کن، زیرا با بزرگ کردن آنان خود را بزرگ کرده ای.

به لحظه های من بیا...

زشتیهای دیگران را بپوشان و زیباییهای آنان را بازگو کن، زیرا با بزرگ کردن آنان خود را بزرگ کرده ای.

سایه

بسیار زیبا