ان سوی اندوه

و اکنون بیتو...

-----------------

پرنده ای به خلوت پنهانم

گذر نمی کند

نه پرستویی سیاه که دلتنگی اورد

نه مرغ دریایی سپید که خبر از توفان دهد

روح وحشی ام در سایه صخره ها به پاسداری ایستاده

رو به بادها

در گذرگاه بادها دروازه ای بنا کردم

دروازه ای طلایی بسوی شرق

به سوی کسی که هرگز نخواهد امد

دروازه ای به سوی شادی

دروازه ای به سوی اندوه

و دروازه ای همیشه گشوده

به سوی مرگ...

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

 

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

گر دلی دارم بدان در دست توست گر تنی دارم بدان سر مست توست گر دلم را بشکنی با دست خود دل نگیرم از تو چون دل هم ، هم مست توست

عاشق خدا ...

قیمت تو به اندازه خواست توست اگر خدا را بخواهی قیمت تو بی نهایت است و اگر دنیا را بخواهی قیمت تو همان است که خواسته ای رجبعلی خیاط[لبخند][گل]

دخترک بهار

چقدر شعرایی که انتخاب می کنین سوزناکه هنر خطاطی سوز دل داره از نظر من شاید بخاطر قلمشه برای همین به دل میشینه امیدوارم این شعرا فقط انتخاب بعنوان قشنگی باشه نه بعنوان حرف واقعی دلتون همیشه بهاری باشین

حوا

بگذار صدایت بزنم، با تمام حرف‌های ندا که اگر به‌نام آوازات ندادم، از لبانم زاده شوی بگذار دولت عشق را بنیان گذارم که شهبانویش تو باشی و من بزرگ عاشقانش بگذار انقلابی به راه اندازم و چشمانت را بر مردم مسلط کنم بگذار… با عشق چهره‌ی تمدن را دگرگون سازم تمدن تویی، تو میراثی هستی که شکل گرفته از پس هزاران سال، در دل زمین ... از: نزار قبانی

ناپرهیزی

امید زیبا نویس![گل][لبخند]

حرف هاي باراني

سلام هر آنچه از دل برآيد لاجرم بردل نشيد نوشته هايت دلنشين است [گل]

mahfard

وبلاگ بسیار زیبایی دارید... این خط ها کار خودتان است؟