بهتی در پشت در

بر بام کوه گمشده ای نشستم

درونم تاریک و زیبا با روشنی بیرنگی پر شد

انتظاری شیرین بر من گذشت

مرز رویا ها را در می نوردیدم

مرغی بر فرازم فرود امد

انتظاری رگهایم را صدا  کرد

تصویر خنده هایش چون روح خطا بود

مرز شب و روز گم شد

تهی درونش شبیه درختی

با پرهایش شکاف سینه اش را پوشاند

بالهایش را گشود

ان شبانه موعود

در پس شیشه رویاها

در مرداب بی انتهای ایینه

در صدای شکفتن من

 لحظه لحظه خود را مرد

 و هیچ کس ندانست

کدام باد بی پروا

ان نهیب شیرین را

به سرزمین خواب من اورد .

/ 18 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روح الله احمدی

سلام خدمت شما دوست شاعر اهل سپید نیستم و کلاسیک مینویسم اما از شعر سپیدتان بسیار بهره بردم من هم به روزم باشد که آغاز دوستی مان باشد

غزل امین

مهربان امید عزیز می خواهم بیایی و به روز شدنم را با تو باشم و نظرات سازنده ات که پرورش دهد قلمم را در سرای شبق.پس زودتر بیا با سپاس غزل

پرستو ارسطو

برای خوانشی تازه آمدم ولی باز این جمله ی گردن فراز ات "انتظاری رگهایم را صدا کرد" مرا درهمین گلوگاه شعر ات فلج میکند با بقیه ی داستان نمیخواهم کاری داشته باشم دوباره همیت صدا را باخود میبرم گرانمایه امید امید که شاعر بمانی بادرود و احترام

پرستو ارسطو

برای خوانشی تازه آمدم ولی باز این جمله ی گردن فراز ات "انتظاری رگهایم را صدا کرد" مرا درهمین گلوگاه شعر ات فلج میکند با بقیه ی داستان نمیخواهم کاری داشته باشم دوباره همین صدا را باخود میبرم گرانمایه امید امید که شاعر بمانی بادرود و احترام

کوروش همه خا نی

امید عزیز در صدای شگفتن پر می زنی با پوزش کمی از توصیف در شعر کوتاه کن با احترام

امید

با سلام از دوستان عزیز سپاسگذارم و بیشتر از استاد بزرگوار کوروش همه خانی که راهنمایی هایشان قطعا راهگشاست خصوصا اینکه به نقد انتقادی بسنده کرده اند که به فال نیک میگیرم و اندرزشان را بکار خواهم گرفت و شاید خودم هم همین نظر را داشتم که در توصیف فضا کمی افراط شده است که استاد بخوبی ان را تشخیص داده و متذکر شده اند که نشان از فربهی ایشان در شناخت و درک عمیقشان از شعر است . و از تمجید دوستان دیگر خصوصا استاد ارسطو نیز سپاسگذارم که البته ترجیح میدادم بیشتر نقد کنند تا تمجید که سنی از ما گذشته است و تمجید دیگر چنگی بدلمان نمیزند که سخت محتاج نقد و انتقادم. با سپاس و درود یا حق امید

سایه

آدم ها پر اند از سو ء تفاهم. کلی باید زور زد برای فهماندن یک حرف ، یک تصویر،‌ یک صدا ، یک حس ، یک لذت. آخرش هم معلوم نیست همانی را بفهمند که تو می خواهی. بعد یک هو سر و کله کسی پیدا می شود که فرق می کند. نگاهش می کنی و میفهمد دلت شازده کوچولو با صدای شاملو می خواهد. لبخند می زنی و میفهمد لب هایت بوسه ی توت فرنگی می خواهد. آه می کشد و می فهمی بغلش تو را می خواهد . با هم دیگر هوس چای سبز +شعر+ باران می کنید. با هم دیگر جیغ می کشید وسط خیابان. خلاصه اش کنم... یکهویی در بهشت باز می شود. ولی خب... آخر داستان را که می دانی. نمی شود. یک جوری می شود که نشود. یک جوری همیشه می فهمی که اینجا دنیاست... با همه ی ....همه ی لذت های رنج آورش....

سايه

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم , گفتی رها شو اما, من دیگه پر نداشتم , کوه غمو رو شونم دیدی و بر نداشتی , من با تو زنده بودم , اما خبر نداشتی , اما خبر نداشتی ......